عوامل و دست اندرکاران سریال "آشکا سورگون"
بازیگران:
1ـ ماهسون کیرمیزی گول (Mahsun Kırmızıgül) در نقش هازار
2ـ برن ساعات (Beren Saat) در نقش زیلان
3ـ عیزت گونای (İzzet Günay)
4- باهری بیات (Bahri Beyat)
5- سراپ آکسوی (Serap Aksoy)
6ـ حسین آونی دانیال (Hüseyin Avni Danyal)
7ـ فیرات تانیش (Fırat Tanış)
8ـ تئومان کومباراجی باشی (Teoman Kumbaracıbaşı)
9ـ آلپر کول (Alper Kul)
10ـ آصلی تاندوغان (Aslı Tandoğan)
11ـ نورشیم دمیر (Nurşim Demir)
12ـ بستی برکت (Beste Bereket)
13ـ یاسمین اؤزترک (Yasemin Öztürk)
14ـ یلدیز کؤلتؤر (Yıldız Kültür)
15ـ مصطفی اوستونداغ (Mustefa Üstündağ)
16ـ امره ازجان (Emre Özcan)
17ـ گؤکان بکلتنلر (Gokhan Bekletenler)
18ـ نیل گؤنال (Nil Günal)
19ـ آلیجان کارگین (Alican Kargın)
20ـ دنیز گؤکچر (Deniz Gökçer)
مدیر تولید:
شابان توک دمیر (Şaban Tokdemir)
دستیار کارگردان:
شنگول هالات آتاک (Şengül Halak Atak)
کارگردان هنری:
یاسمین کالابا (Yasemin Kalaba)
موسیقی:
کمال ساهیر گؤرل (Kemal Sahir Gürel)
ارول موتلو (Erol Mutlu)
تدوین:
شنول شنتورک (Şenol Şentürk)
مدیر فیلمبرداری:
سارپ کایا (Sarp Kaya)
سناریو:
نشه جهیز (Neşe Cehiz)
بلال بابا اوغلو (Bilal Babaoğlu)
هولیا شاهین (Hülya Şahin)
ایلکر باریش (İlker Barış)
تهیه کننده:
سیس (Sis)
کارگردان:
جمال شان (Cemal Şan)
خلاصه داستان سریال "آشکا سورگون"
بخش اول:
GÖZ YAŞINA SÜRGÜN OLMUŞ BIR AŞKIN, AŞKA SÜRGÜN
به اشك چشمشش تبعيد شد يه عاشق، تبعيد شده عشق
در اصل نام گذاري سريال بر اثر تبعيد شدن دختر عموي عاشق شده ، حازار (ماهسون) است. دختر عموي حازار عاشق يوسف است اما پدرش مخالف اين ازدواج است.
سريال اشكا سوگورن حكايت دو خانواده اصيل و با اسم و رسم داره است. توضيحاتی كوتاه درباره اسم افراد و معرفي هر دو خانواده:
يه طرف خانواده بزرگ حسن عزيز اغلو، طرف ديگر خانواده بزرگ اعظم شهوار
در خانواده حسن عزيز اغلو:
پدر: حسن عزيز اغلو ـ همسر حسن (مادر خانواده) : بريين
پسرهاي خانواده : حازار(ماهسون) - آردا- جيوان- جسور - و خواهر حسن عزيز اغلو كه ميشه عمه پسرهاي حسن عزيز اغلو
خانواده بردار حسن عزيز اغلو: (عمو یحازار ) نزار - همسرش آهو زار - و دخترشون بننو
در خانواده اعظم شهوار:
پدر:اعظم شهوار - همسرش سطان - رسول - جلال- زيلان - ديلان و پسر كوچك خانواده
در اين بين خانوادهاي ديگه اي هم نقش دارند كه در خلال خلاصه سريال براتون ميگم.
ماهسون اشراف زاده ایست بنام"حازار" وساکن استامبول. پدرش(حسن )صاحب شرکتی است که برخی از اعضاء خانواده ازجمله حازار در آنجا مشغول بکارند .درسمت دیگرماجرا پدر حازار دوستی دریکی ازروستاهای دوردست کشور تركيه دارد بنام اعظم و دارای پنج فرزند دو دختر و سه پسر است. و اما آغاز داستان:
روزی حسن و برادرش (نزار)و پسردیگرش (آردا) برای ملاقات اعظم به روستای آنان می روند. دراین بین " آردا " بگشت در روستا و عکاسی از مناظر اطراف می پردازد، که ناگاه درمقابل دوربین خود دختری زیبا با چشمانی آبی رنگ می بیند که صد البته آن دختر "دیلان"فرزند اعظم است. ناخواسته وار ديلان رو تعقیب می کند تا بیابانی که آنجا دیلان ازماشین پیاده شده و به سمت درختی رفته و به آن دخیل بسته و بازمیگردد. آری این رویداد جرقه ای برای هیزم های قلب آردا گردیده و نه یک دل بلکه صد دل عاشق می شود لازم به ذکراست که دیلان نیز دل درگرو عشق معشوق خویش می نهد. دریکی از روزهای بعد و در محفلی که بزرگان روستا و با حضور حسن و برادرش گرد هم آمده بودند ناگاه"آردا" متوجه دستمال بنفش رنگ می شود که برزمین افتاده ومتعلق به معشوقه اش دیلان است. اما شاید نمی دانید که عشق فی مابین دیلان وآردا نهانی بود و هیچکس نمی دانست ...بگذریم"آردا"دستمال را دیده، به سویش رفته و برمی دارد و بو می کند.ناگهان رسول برادر دیلان تیری به سمت آردا شلیک نموده و آردا به قتل رسیده و دنیا و عشقش را ترک می کند. (توضيح رسول شخص منفي سريال است. در اينجا بايد به اين اشاره كنم كه وقتي رسول كوچك بوده تقريبا شش ساله شاهد قتل عمو يش بوده كه خيلي دوستش داشت و اين قتل تنها يه شاهد داره اون هم رسول است كه عمو رسول به دست پدر حازار به قتل رسيده است. اما هنوز قاتل دستگير نشده است. رسول وقتي كوچك بوده اين قتل رو ديده و لي وقتي به پدرش ميكه قاتل حسن عزيز اغلو است پدرش باور نميكنه. ميگه اشتباه ميكني كه پدر حازار عمو رسول رو كشته. اين كينه هم موجب شد كه
رسول اردا رو بكشد). ازآنطرف حازار بهمراه خانواده در فرودگاه به استقبال پدر و برادرمی رود که شما می دانید باچه صحنه ای روبرو می گردند، آری جنازه برادر.
اینجاست که مادر حازار در سوگ مرگ فرزند می گرید به سینه و سر می زند و وسایل و لباسهایش را بو می کند حتی در اتاق او رفته و روی تخت اومی خوابد و می گرید. اما بشنوید از طرف دیگر ماجرا. دیلان چنان لیلی در فراغ مجنون گوشه ای عزلت گزیده و سرود تنهایی می خواند. دیلان خواهری دارد بنام زیلان .بعد از صلاح ديد بزرگان هر دو خانواده. براي صلح و ارامش بين هر دو خانواده. حسن از اعظم ميخواهد كه دخترشو زيلان را برای عقد حازار به استانبول بفرستد. در اين بين حازار خود دختر دیگری را بنام بورجو دوست دارد پس با پدر و عمه مخالفت کرده و می رود. اما پدر حازار توجهی نکرده و با اعظم تماس می گیرد كه زيلان رو حتما بفرست براي صلح و ارامش هر دو خانواده ازدواج كنند جالب است که بدانید زیلان نیز رغبتی به این ازدواج نداشته و بعنوان اعتراض سوار بر اسب می گریزد اما چون چاره ای ندارد برگشته و قبول می کند. بهتر است در حاشیه بدانید که برادر کوچکتر رسول یعنی جلال که مجرد است برای بدون سرپرست نشدن خانواده برادرش(رسول) قتل آردا را به گردن گرفته و راهي زندان ميشود .
خلاصه بعد از كشمش هاي فراوان با فشار و اصرار اطرافيان حاراز و زيلان عقد ميكنند. علیرغم ميل هر دو كه هيچ همديگر رو دوست ندارند و حتي نمي تونند همديگر رو تحمل كنند. در این بين بورجو از حازار يه پسر به دنيا مياره، علیرغم ميل هر دو خانواده ها.
بعد ها به دلايلي حازار عاشق و شيفته زيلان ميشه بطوري كه به اصرار پدر و عمه اش كه ميگن از بورجو فاصله بگيره . و حازار هم اين كار رو ميكنه. و از همسر ش بوجور فاصله ميگيره. اسم اردا برادر فوت شده حازار رو بوجور به خواست مادر حازار بر روي پسرش ميزاره.
اين باعث خوشحالي خيلي ها ميشه. طرف ديگر داستان جيوان و ديلان است.
بعد از فوت اردا ، برادر ديگر حازار يعني جيوان عاشق ديلان ميشود، كه اين دو هم عاشق يكديگر شوند. اما جيوان به علت فلج بودن (شركت در جنگ) اين عشق رو از ديلان پنهان نگاه ميداره. و نميخواهد اشكار كنه.ولي ديلان با زیركي متوجه عاشق شدن جيوان بهش ميشه. در اين بين جيوان كه ميخواهد از احساس عاشق بودن فرار كنه .ديلان جلو هر دو خانواده ميگه من عاشق جيوان شدم و جيوان هم عاشق من. ما همديگر رو دوست داريم. كه اين ازدواج هم مخالفان خودش رو داره كه از همه اونها مهمتر رسول و نزار است. خلاصه عقد سر ميگيره و اما مخافان همچنان هستند. و حازار و زيلان به كمك طرح و نقشه اي بعد از عقد و ازدواج جيوان و ديلان براي اينكه رسول و نزار به اين زوج صدمه اي وارد نكنند اين زوج رو راهي امريكا مي كنند در همين بين زيلان متوجه ميشه كه نازا است. بعد عمل جراحي و درمان متوالي هنوز نتيجه حاصل نشده و از طرفي هم حازار پسرش رو خيلي دوست داره و هميشه ميگه شبيه منه. اين باعث ميشه كه اين بيماري زيلان باعث احساس كمبود و نقص كنه از هم گسيختن زيلان از حازار بشه.
در اين سريال بيشتر درگير ها بين رسول شهوار و نزار عزيز اغلو است. رسول درپي ريختن خون قاتل عموش(يعني حسن عزيز اغلو ) است. نزار هم دنبال رسول براي ريختن خون قاتل بردارزاده اش است. در این بين مرد افسانه اي و مثبت سريال به نام آدالي بر اثر تصادف با حازار دوست ميشود. توضيحات: ادالي نسبت به همسرش بد ببين شده با همسرش اختلاف پيدا كرده و همسرش هم ادالي و پسرش ترك كرده و ميره الان هم مجهول حال و گم است. كه بر حسب تصادف، زيلان خيلي شبيه همسر ادالي است.
حاصل ازدواج ادالي و همسرش كه شيبه زيلان است يه پسر است كه اون هم خيلي كوچك است هميشه در پي مادرش است كه خيال ميكنه زيلان مادرش است.
پسر ادالي هم ميدونه كه علت اصلي گم شدن مادرش، پدرش است و با پدرش قهر است. و اصلا با پدرش حرف نميزنه.
حازار به همراهي زيلان به ادالي كمك ميكنه تا پسر كودك ادالي به زندگي برگرده و پسرش با ادالي يه رابطه پدر و پسرانه داشته باشند. ادالي مردي است كه شرف زاده با پول و قدرت زياد ، قدرتش به حدي است كه رسول و نزار درباره اش كوچك هستند كه براي كمك كردن به حازار حتي از جونش براي حازار مايه ميزاره. ازطرفي نزار با خانواده اش هم مشكل داره. ادمي سر سخت بد اخلاق و خشني است كه حرف هيچ كسي رو گوش نميكند. علیرغم اين كه دخترش رو دوست دارد اما حاضر نيست دخترش رو عروس كند و به كسي كه واقعا عاشق دخترش است بدهد. يوسف كسي است كه عاشق بننو است .نزار افراد زيادي دارد. براي درگير با افرادي كه ازشون خوشش نمياد. رسول هم به همين ترتيب افراد زيادي داره براي تهديد و شرارت .در طرف ديگر دختر نزار (بننو) و يوسف هستند كه عاشق هم هستند. عشق از نوع ليلي ومجنوني. نزار هميشه يوسف رو با تهديد سلاح نميزاره كه به دخترش نزديك بشه و مانع اين عشق است كه بعد از كشمشهاي طولاني، مادر بننو كه مي ببينه دخترش در اتش عشق يوسف مي سوزه، با همگان كردن با
حازار دخترش رو قاچاقي به خارج ميفرسته كه در بين راه از قضا طوفان ميشه و كشتي غرق ميشه. هنوز كه خبري از بننو نيست. جستجو براي پيدا كردن بننو هست و آیا هر دو عاشق زنده هستند یا مرده؟
خلاصه داستان سریال "آشکا سورگون"
بخش دوم:
جستجوها براي مطلع شدن از حال بننو و يوسف ادامه يافت و بالاخره خليل كارمند نزار، بننو و يوسف رو پيدا كرد. اما ببنو به خاطر ترس از پدر، خليل رو قسم داد كه بگه كه اينها رو نديده و بگه كه در دريا غرق شده اند. خليل هم اومد و به نزار گفت كه هر دو در دريا غرق شده اند. نزار از اين خبر شوكه شد. از كردار خودش نسبت به دخترش بسيار بسيار پشيمان شد.
در اين بين آهو زار زن نزار هم كه نزار رو ترك كرده بود فقط با زنده بودن دخترش حاضر به برگشتن به سر و خانه و زندگي مي شد.
نزار وضعيت رو به خواهرش گفت. خواهر نزار هم گفت به آهو زار دروغ بگه و بگه كه بننو و يوسف زنده هستند. بنابراین يه نامه ساختگي هم درست كردن و به مادر بننو (اهو زار) دادند. مادر بننو بعد از خوندن نامه بسيار خوشحال شد و با نزار آشتي كرد و برگشت به خانه اش.
آهو زار (مادر بننو) براي ديدن دخترش لحظه شماري ميكرد. می گفت كه ميخوام بره و دخترش رو از نزديك ببينه. دراين بين نزار هر چه سعي كرد نمی توانست آهو زار رو از تصميمش منصرف كند. جسور هم پاسپورت و بليط هواپيما رو فراهم كرد و تمام مقدمات سفر به فرانسه اماده شد. نزار كه در اين بين ناچار مانده بود. حقيقت رو به آهو زار گفت، او گفت كه بننو جلو چشمان همسفران آن كشتي در آبها غرق شدند و ديگه ببنوي نيست. او گفت: اين دروغ رو گفتم چون كه نميخواستم تو رو از دست بدم.
اهو زار به سراغ خليل رفت و خليل هم گفت كه بننو مرده. اهو زار خيلي افسرده و پريشان شد به خاطر هجر دخترش تصمیم گرفت خودش رو در دريا غرق كنه تا بدين صورت خودش رو به دخترش برسانه.
در اين بين زيلان به خاطر بيماري كه داشت خواست از حازار جدا بشه. زيلان احساس نقص ميكرد و ميخواست با جدايي از حازار ، حازار به برجور برگرده و خوشبخت بشه ولي حازار راضي به جداي و طلاق نيشد و به اصرار زياد زيلان براي جدايي و اصرار حازار براي جدا نشدن به اين نتيجه رسیدند كه طلاق نگيرند ولي جدا زندگي كنند.
در اين بين رسول از اين جريان با خبر شد و خواست از خواهرش دفاع كنه. ولي اين جريان فرصت خوبی برای دستگیری رسول فراهم کرد . حازار رسول رو به پليس تسليم ميكنه.
دادگاه رسول سريع تشكيل شد. هر دو خانواده بزرگ حسن عزيز اغلو و اعظم سهشوار براي محاكمه رسول در دادگاه حاضر شدند.
رسول به حكم دادگاه به حبس محكوم شد. رسول خيلي ناراحت از اين شد که عمرش و جوانیش رادر زندان سپری خواهد کرد.
در اين بين خليل با بننو تماس گرفت و گفت كه مادرت از خبر دروغين مرگش ميخواست خودش را در دريا غرق كنه ولي نجات پيدا كرده و الان هم افسرده و پريشان است ولی وضع روحي و جسماني او خيلي خرابه. بننو هم فورا با مادرش تماس گرفت و گفت كه زنده است و كليه جريان رو براش تعريف کرد.
اهو زار با شنیدن صدای بننب بسیار خوشحال شده و فورا به دادگاه رفت و به نزار گفت كه دخترش زنده است. نزار خيلي خيلي خوشحال شد. درهمين زمان در سالن دادگاه كه داشتن نگهبانان رسول رو به زندان منتقل ميكردند ناگهان رسول اسحله نگبهان رو برداشت و تيري به نزار شيك کرد و موجب ميشه كه نزار تا اخر عمر فلج بشه.
اما در طرفی دگیر برجور از ماجرای جدايي زيلان و حازار مطلع شد و فكر کرد كه باعث و باني اين جدايي حازار و زيلان خودش و پسرش است و تصميم گرفت كه به اتفاق پسرش استانبول رو ترك كنه و به شهر دوري بره و پسرش رو در يه خونه در آرامش بزرگ كنه.
اوو استانبول رو ترك کرد ولي از قضا در بين راه اتوبوسش تصادف کرده و برجو جانش رو از دست داد ولي پسرش سالم موند.
بعد از به خاك سپردن برجو حازار با پسرش از زيلان جدا زندگي کردند و اين جدا زندگي كردن خواسته زيلان بود.
يك سال بعد
پسر حازار دو ساله شد. زيلان هم ديگه به خودش اومد و خواست پيش حازار برگرده ولي جرات نمی کرد . از برخورد حازار می ترسید.
اما بالاخره جسور و رويا ( رويا دختري است شاد با روحيه فوق العاده كه با زيلان در بيمارستان اشنا شده و فقط در اين چند قسمت پاياني بازي ميكنه و در نهايت با جسور هم ازدواج ميكنه) و مادر و عمه و آهو زار با تدبير و انديشه ای درست برنامه اي پياده ميكنند كه حازار با زيلان در مكاني خلوت با هم روبه رو بشوند.
و آخر اين سريال طولاني با خوبي و خوشي به پايان ميرسه، حازار و زيلان به هم می رسند و تصمیم میگیرند که آن دو همراه با پسر حازار(آردا) به زندگيشون ادامه بدهند.
