گفتم همه چیز تکراریست. از چه بگویم؟ از عشق که در ابتذال غرق شده است؟ از صداقت و انسانیت که همچون ننگی ابلهانه از وجودمان پاکش میکنیم؟ از سکس که روزگاری پیوندی بود شکوهمند نه چنان حقیر و ملال انگیز؟ از لذتی که انگار نیست جز در پس رنج خویش و به قیمت خراشیدن روحمان؟ دلم میسوزد برای روحهای پاره پاره درون این جسمهای کامل.
این شعر برای تو چراغ خاموش شد خواب در چشم تو بود و لبهایت بسته شب سرازیر شده بود در چشمان من و ماه کج شده بود و می ریخت میان لبهای نیمه بازم با دهان پر از مهتابم گفتم این شعرها برای هیچ کساز دریچه آسمان ماه ما را می نگریست نگاه کردم و ترسم را یافتم در میان چشمان سرخ و مضطربش نگاه کردم و تنهائیم را یافتم در میان چشمان نقره ای نمناکش نگاه کردم و خودم را یافتم در میان چشمان طلایی آرامش

بیش از اینها٬ آه٬ آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان٬ ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بی رنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یک سو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک می گوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده٬ اما کور٬ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب٬ سخت بیگانه
«دوستت می دارم»
می توان در بازوان چیره یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان در بستر یک مست٬ یک دیوانه٬یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش داشت
پاسخی بیهوده٬ آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده٬ در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم تو را در پیله قهرش
دکمه بی رنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم٬ یا مغلوب٬ یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتکها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابه لای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت:
«آه من بسیار خوشبختم»
فروغ فرخزاد ( دیوونتنم فروغ)!!!
تقدیم به پری آرزوهام